|
خاطرات کلاس من/امواج جامعه
کلاس ششم سوال و مشکلات اجتماعی و....
درختان برگ می ريختند و غازهای وحشی رو به جنوب پرواز می کردند. سردی باد خرس را می آزرد. او يخ کرده و خسته بود. بوی برف را در هوا شنيد و به سوی غار گرم و دلپذيرش رفت. در لانهٔ گرم خود به خوابی عميق فرو رفت. خرس ها در تمام طول زمستان می خوابند.
روزی حادثه ای اتّفاق افتاد آدميانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربين و ارّه آوردند و درختان را يکی پس از ديگری بريدند. سپس ماشين و جرثقيل آوردند تا در دل جنگل کارخانه بسازند. وقتی بهار فرا رسيد، خرس از خواب بيدار شد.
غار او اينک زير کارخانه بود.
خرس از غار بيرون آمد، با تعجب به کارخانه زُل زد. در همين لحظه نگهبان کارخانه جلو دويد و داد زد : اوهوی، عمو! چرا آنجا بيکار ايستاده ای؟ خرس گفت : معذرت می خواهم از حضورتان، آقا ولی من يک خرسم. نگهبان داد زد : يک خرس؟ تو هيچی نيستی مگر يک کارگر تنبل و کثيف. او آن قدر عصبانی بود که خرس را برد پيش رئيس کارگزينی، خرس در نهايت ادب به رئيس کارگزينی گفت من يک خرسم، آقا. رئيس کارگزينی گفت : تو يک کارگر تنبل و کثيف هستی که بايد حمام بروی تا قيافهٔ آدميزاد پيدا کنی. آن وقت خرس را پيش معاون بخش اداری برد. وقتی خرس وارد اطاق معاون بخش اداری شد. داشت تلفنی به کسی می گفت : ما اينجا يک کارگر خيلی تنبل داريم که ادعا می کند خرس است؛ و او را پيش رئيس بخش اداری فرستادم. وقتی خرس وارد اطاق رئيس بخش اداری شد. گفت چه موجود کثيفی، جناب رئيس می خواهد ببيندش. ببريدش خدمت ايشان. جناب رئيس لبخند زد و گفت : تو شهر بزرگ بعدی يک سيرک هست. خرس های سيرک بسيار باهوش اند. می رويم آنجا تا تو حرفت را ثابت کنی. خرس های سيرک مدّت بسيار زيادی به خرس غريبه چشم دوختند و بالاخره گفتند : او شبيه خرس هست ولی خرس نيست. خرس با اندوه جواب داد : نه. کوچک ترين خرس سيرک داد زد : او چيزی نيست جز يک مرد تنبل که لباس پشمی پوشيده و حمام نرفته. همه خنديدند. جناب رئيس هم خنديد. خرس بيچاره به قدری غمگين بود که نمی دانست چه بايد بکند.
برگ درختان که زرد شد، حسّ خستگی در بدن خرس شروع کرد به ريشه دواندن. هر چه برگ ها بيشتر و شادمانه تر در باد پاييزی می رقصيدند، خرس بيشتر و بيشتر خسته می شد. همکارانش مجبور می شدند صبح ها او را از تختخوابش بيرون بکشند و چندان نگذشت که، بی آنکه دست خودش باشد، پشت ماشين به خواب می رفت. یک روز نگهبان کارخانه پيشش آمد و داد زد : تو داری به توليد کارخانه لطمه می زنی. مااينجا به کارگر تنبل بی عرضه ای مثل تو احتياج نداريم. تو اخراجی! خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسيد : اخراج؟ منظورت اين است که من هر جا دلم بخواهد می توانم بروم. نگهبان کارخانه داد زد : هيچ کس جلويت را نمی گيرد. آن قدر رفت و رفت و رفت تا به يک غار رسيد. بيرون غار نشست و به خود گفت : نمی دانم چه بايد بکنم. ایکاش اين قدر خسته نبودم. او مدت بسيار درازی آنجانشست به افق خيره شد، به زوزهٔ باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش. به خود گفت : حتم دارم که يک چيز خيلی مهم را فراموش کرده ام، ولی آن چيز چيست؟ چه چيز را فراموش کرده ام؟ پایان چهارشنبه 02 اسفند 1391 :: 21:14 :: نويسنده : ز-میریان
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید! ز-میریان هستم از دانشسرایی های طرح 4ساله و اکنون دارای 23سال سابقه کار در مدارس ابتدایی بامدرک کارشناس دبیری آموزش ابتدایی در حال خدمت در پست کارشناس توسعه پیش دبستانی غیر دولتی می باشم آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|